من سال 85 ازدواج کردم یعنی 8 سال پیش. حالا بعد از 8 سال مادر شوهرم گفته من آرم میشده نزدیک اونا خونه بگیرم! خداوکیلی آدم به همچین بشری که اینقدر کینه ی شتری داره و از هیچی نمیترسه و مثل ریک دروغ میگه و بعدش هم که دروغش رو شد میگه دروغ مصلحتی واجبه چی میتونه بگه؟معلومه که هیچی نگه بهتره. معلومه که منم هیچی نگفتم و نمیگم چون خر نیستم! اما همسری دارم که نه تنها یه تخته بلکه چندین تخته اش کمه. میره جلوی مامانش طرفداری منو میکنه بعد هر حرفی هم که من چندین سال ژیش از دهنم در رفته باشه میگه . اونوقت نمیفهمه که این دوستی خاله خرسه اس و برای من بدتر میشه. آقا یکی بیاد به این مرد حالی کنه من از شرایط فعلیم راضیم. من دیگه ازینکه قبل ازازدواج ... رو بهم نگفت ناراحت نیستم( نقطه چین نوشتم چون قول دادم بهش به کسی نگم. تا حالا نگفتم ولی ازین به بعد تضمینی نیست! ) آقا جان من ازینکه ژول نداشتی خونه بخری ناراحت نیستم. ازینکه بابات برای پسر دومیش خونه خرید ولی به ما یه پاپاسی کمک نکرد ناراحت نیستم . ازینکه بعد  از زایمانم تا دو ماه نیومدن ناراحت نیستم. ازینکه خواهر بزرگش میره پیش همکاراش پشت سر من حرف میزنه و اونا به مامانم میگن ناراحت نیستم . ازینکه به نوه ی دختریشون بیشتر اهمیت میدن (‌ظاهرا ) که دیگه اصلا ناراحت نیستم. بابا جان من فقط ازین ناراحتم که 8 سال پیش اونقدر خر بودم که با خانواده ای وصلت کردم که اصلا نمیفهمه کتاب و کتابخونه یعنی چی. که بهترین و خوش ترین روزای زندگیم به خاطر اونها به افتضاح ترین شبها ختم میشن. که حالم بهم میخوره از مسافرت رفتن با تو ولی خودمو مجبور میکنم به انجامش. تو چی بودی تو زندگی من ؟! انگل؟ یه انگلی که مدام بهم یادآوری میکرد یکی از همکلاسیهاشو دوست داشته ؟ که خودشو آویزون پسرخالم کرد  و رفت سرکار؟ کسی که شیره ی پس اندازای مادرمو کشید و خودشو داماد سر خونه کرد؟ کسی که دست از سر بابام بر نمیداره و هی از محبتش سواستفاده میکنه تا ویلا براش بسازه؟ تو چی بودی برای من؟ چی بهم اضافه کردی؟ تویی که میگی به خاطر من توروی خانوادت وایسادی .توی دروغگوی پست فطرت که یکسال میومدی دردانشکده دنبالم ولی باز با یه جمله ی خواهرت ازم میپرسی تا حالا کتابدار بودم یا نه . تویی که تا حرف میزنم هزار تا انگ و تهمت بهم میزنی. تویی که زیادی هستی تو خونه ی پدریم ولی نمیدونیم چطوری از شرت خلاص شیم. تویی که وقتی پاتو خونه میزاری آرامش پسرمو میگیری .تویی که تا حرف میزنه قه قهه دیوانگیت بلند میشه و تا از کنارت رد میشه یا نیشگونش میگیری یا دندون. تویی که تا مشت و لگد حوالت نکنه آدم نمیشی. تویی که همه سر کار از دستت عاصین. تویی که بی شعوری و تازه راضی شدی کتاب بی شعوری رو بخونی و مدام دنبال علایم بی شعوری من میگردی. تویی که ازت خسته شدم!

امروز تولدم بود. مادرش مراسم آش پزون اربعین رو یه روز جلو انداخته بود (‌هه حتما میخوواسته تولد خودمم به دلم زهر بشه) از صبح تا الان هنوز خونه نیومده . مادرم و مادربرگم و پسرم بهم کادو دادن. توقع کادو یا تبریک ازش ندارم میدونم شعورش اونقدر نیست. همین که امروز نبود بزرگترین هدیه بود



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩۳ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

ساعت ۱۲ نیمه شب.رفته خونه پدرش.که عذر بخواد بابت دادهایی که چهارشنبه شب سر پدر و مادرش زده.بابت اینکه فکر میکنه مثل همیشه باید در مقابل دروغها و بی توجهی ها ساکت میموند و احترامشون رو نگه میداشت.همون شب کذایی که خواهرش مدعی شده من همه کارهایی که میکنم رو بهش نمیگم! و  وقتی انکارش کرده مدعی شده من رو دیده که کتابداری میکردم و تو کتابخونه کتاب میدادم دست مردم!

نمیدونم چی بگم.امیدوارم همون امام حسینی که برای اربعینش آش میپزن هرسال تو همون اربعین حق مظلوم بودنم و تهمت زدنشون رو کف دستشون بزاره.امیدوارم  دروغای خودشون بلای جونشون بشه.امیدوارم همونطور که آبروم رو ناحق پیش شوهرم میبرن آبروشون بره.امیدوارم همون اندازه که دل پسر ۴سالمو با بی محلی میسوزونن خدا بهشون بی محلی کنه.امیدوارم همونطور که به دروغ در موردم شهادت میدن تو یه محکمه شاهد دروغ گرفتارشون کنه.

امیدوارم خدا ازشون نگذره که باعث شدن لحظاتی از عمرمو برخلاف میلم به نفرین کردن دیگران بگذرونم.وامنیدوارم خدا به من رحم کنه و صبر بده.



تاريخ : جمعه ۱٤ آذر ،۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ،۱۳٩۳ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

با عرض معذرت از جناب آقای  مسعود کیمیایی باید بگم که فیلم متروپل رو دیدم و اصلا خوشم نیومد.به نظرم بی سر و ته بود با فیلمنامه ی بد. البته تنها هنرپیشه ای هم که بازیشو پسندیدم پولاد کیمیایی بود که خوب باز به خاطر داشتن همچین پسری باید تبریک بگم به جناب آقای کیمیایی بزرگ.



تاريخ : چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

صبح بعداز رسوندن کیا به مهد رفتم پیاده روی یابه عبارتی خیابون گردی. تمام پولهای توی کیفم که خرج شد دیگه چارهای نداشتم جز برگشتن به خونه. خیابون قصر دشت سوار اتوبوس شدم. صندلی خالی نبود و ناچارا ایستادم. روی یکی از صندلی ها یه خانم ترک قشقایی بالباس محلی نشسته بود و کنارش هم دخترکوچیکش بود. خانمی که بعد از من سوار شد خواست کنار دخترک بشینه اما دخترک حاضرنبود کنارتر بره و خودشو چسبونده بود به صندلی و جیغ میزد. خوب مامانه هم از پسش برنیومد و اون خانمه هم از نشستن منصرف شد. یه خانم که رویصندلی پشتی نشسته بودبه اون خانمی که لباس محلی پوشیده بود گفت تو خودت باید بلند شی اگه بچت بلندنمیشه. اون خانمه هم هیچی نگفت. منم نمیدونم چرا یهو گفتم خوب بچه هم آدمه حق داره بشینه رو صندلی .اونم گفت نه اگه بلند نمیشه مامانش باید بلندشه. خوب به نظر من این بی رحمی بود. گفت پول یارانه اش رو میگیره ولی تو اتوبوس فقط یه نفر حساب میکنه . خوب منم فکر کردم اینبنده خدا هنوز که پول نداده که ! کسی چمیدونه پول بچش رو هم میده یا نه! ولی چیزی نگفتم . بعد یه زن دیگه از ته اتوبوس شروع کرد به افاضات. که بله بچشونو درست تربیت نمیکنن و فرهنگ ندارن و همین بچه دوروزدیگه خودتم کتک میزنه بدبخت و ازین حرفا! خلاصه منم جوگیر! باز نتونستم جلو خودمو بگیرم.گفتم ای بابا ...نشستن یه بچه ی سه ساله رو صندلی دیگه این همه دردسر نداره که! خلاصه همه توپیدن به من که مگه تو وکیل مدافعشی و ساکت وایسا سرجات!منم دیدم نه بابا انگار من کلااز یه عالم دیگه اومدم که فکرم با هم هی حضار متفاوته.گفتم خوب شماهام که نشستین رو صندلیاتون لطفا ساکت بشینید درست نیست شما که سنتون بیشتره بپپریدبه یه بچه سه ساله !

بعد که سخنرانیاشون تموم شد فکر کردم با خودم واقعا اگه من با اون تیپم با پسر سه سالم  روی اون صندلی نشسته بودم آیا واقعا این آدما بازم جرات میکردن بهم بگن بی فرهنگ و بادستشون شونه ی بچمو هول بدن که یعنی برو کنارتر!

واقعا ما فرقمون با داعش یا صهیونیستها چیه وقتی نمیتونیم نشستن یه بچه ی سه ساله رو ببینیم؟؟؟؟؟

شما چی فکر میکنید؟



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

نمیدونم چرا ولی میدونم که وقتی زودتر از من میخوابه من تنها میشم.

روز عید غدیر خونه ی مادرش دعوت بودیم بهصرف خورش قیمه وشکر پلو.بر خلاف همیشه که غذا از بیرون میاوردن خودش پخته بود و میگفت میخواد تاسوعا  و عاشورا همین رو نذری بده. امروز یهو یادم اومدمن همیندوماه پیش نذری خورش قیمه داده بودم و ازون جایی که هر کاری میکنم تقلید میکنن حس کردم اینم تقلیده اما میخوام خوش بین باشم وفکر کنم کار من صرفا یه ایده تو ذهنشون ایجاد کرده.

چندروزه مدام ازم میپرسه چم شده.ساکتم . باهاش حرف نمیزنم . غر نمیزنم. اظهارنظر هم نمیکنم. معلومه که دلم میخواد ازجلوی چشمم دور شه؟!

خدایا مددی...



تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

امروز وقتی برگشت خونه سرمو گذاشتم رو شونه هاش برای  چندثانیه. چقدر حس خوبیه که آدم یکی رو داشته باشه که بتونه بهش اطمینان کنه و تموم نگرانیهاشو تو آغوشش فراموش کنه.

بله اگه اطمینان بود خوب بود. ولی خوب حالا هم که نیست اتفاق خاصی نیافتاده نیست دیگه! ولی خوب سخته بدونی اینی که الان سرت رو روشونت گذاشتی  آماده اس دربحرانیترین شرایطت تنهات بزاره و اصلاهم وجدانش درد نگیره.

دیروز بهم میگه وقتی تو باردار یودی میخواستی برگردی ایران من یه بلیط برات گرفتم300تومن . میتونستم برای خودم هم بگیرم وهمراهت بیام ولی نگرفتم چون میخواستم پول جمع کنم برای خونه. حالا تو چطور اون شب به من میگفتی برو اون کفش کاترپیلار 340 تومنی رو بخر در حالیکه خودت یه مانتو درستو حسابی نداری؟!

نمیدونم چرا اینا خانوادگی اینقدر خوبی کردن و پول خرج کردن براشون سخته؟



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

عارضم به خدمتتون که نیم ساعته صدای آتش نشانی و آمبولانس میاد! استرس به آدم وارد میشه خوب! نمیدونم واقعا اتفاق بدی داره میافته یااینکه مانوری چیزی هست! آخه مانور  رو که نمیزارن 3 بعدازظهر که !



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ،۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
  • سامان | اخبار