تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ،۱۳٩۳ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

با عرض معذرت از جناب آقای  مسعود کیمیایی باید بگم که فیلم متروپل رو دیدم و اصلا خوشم نیومد.به نظرم بی سر و ته بود با فیلمنامه ی بد. البته تنها هنرپیشه ای هم که بازیشو پسندیدم پولاد کیمیایی بود که خوب باز به خاطر داشتن همچین پسری باید تبریک بگم به جناب آقای کیمیایی بزرگ.



تاريخ : چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

صبح بعداز رسوندن کیا به مهد رفتم پیاده روی یابه عبارتی خیابون گردی. تمام پولهای توی کیفم که خرج شد دیگه چارهای نداشتم جز برگشتن به خونه. خیابون قصر دشت سوار اتوبوس شدم. صندلی خالی نبود و ناچارا ایستادم. روی یکی از صندلی ها یه خانم ترک قشقایی بالباس محلی نشسته بود و کنارش هم دخترکوچیکش بود. خانمی که بعد از من سوار شد خواست کنار دخترک بشینه اما دخترک حاضرنبود کنارتر بره و خودشو چسبونده بود به صندلی و جیغ میزد. خوب مامانه هم از پسش برنیومد و اون خانمه هم از نشستن منصرف شد. یه خانم که رویصندلی پشتی نشسته بودبه اون خانمی که لباس محلی پوشیده بود گفت تو خودت باید بلند شی اگه بچت بلندنمیشه. اون خانمه هم هیچی نگفت. منم نمیدونم چرا یهو گفتم خوب بچه هم آدمه حق داره بشینه رو صندلی .اونم گفت نه اگه بلند نمیشه مامانش باید بلندشه. خوب به نظر من این بی رحمی بود. گفت پول یارانه اش رو میگیره ولی تو اتوبوس فقط یه نفر حساب میکنه . خوب منم فکر کردم اینبنده خدا هنوز که پول نداده که ! کسی چمیدونه پول بچش رو هم میده یا نه! ولی چیزی نگفتم . بعد یه زن دیگه از ته اتوبوس شروع کرد به افاضات. که بله بچشونو درست تربیت نمیکنن و فرهنگ ندارن و همین بچه دوروزدیگه خودتم کتک میزنه بدبخت و ازین حرفا! خلاصه منم جوگیر! باز نتونستم جلو خودمو بگیرم.گفتم ای بابا ...نشستن یه بچه ی سه ساله رو صندلی دیگه این همه دردسر نداره که! خلاصه همه توپیدن به من که مگه تو وکیل مدافعشی و ساکت وایسا سرجات!منم دیدم نه بابا انگار من کلااز یه عالم دیگه اومدم که فکرم با هم هی حضار متفاوته.گفتم خوب شماهام که نشستین رو صندلیاتون لطفا ساکت بشینید درست نیست شما که سنتون بیشتره بپپریدبه یه بچه سه ساله !

بعد که سخنرانیاشون تموم شد فکر کردم با خودم واقعا اگه من با اون تیپم با پسر سه سالم  روی اون صندلی نشسته بودم آیا واقعا این آدما بازم جرات میکردن بهم بگن بی فرهنگ و بادستشون شونه ی بچمو هول بدن که یعنی برو کنارتر!

واقعا ما فرقمون با داعش یا صهیونیستها چیه وقتی نمیتونیم نشستن یه بچه ی سه ساله رو ببینیم؟؟؟؟؟

شما چی فکر میکنید؟



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

نمیدونم چرا ولی میدونم که وقتی زودتر از من میخوابه من تنها میشم.

روز عید غدیر خونه ی مادرش دعوت بودیم بهصرف خورش قیمه وشکر پلو.بر خلاف همیشه که غذا از بیرون میاوردن خودش پخته بود و میگفت میخواد تاسوعا  و عاشورا همین رو نذری بده. امروز یهو یادم اومدمن همیندوماه پیش نذری خورش قیمه داده بودم و ازون جایی که هر کاری میکنم تقلید میکنن حس کردم اینم تقلیده اما میخوام خوش بین باشم وفکر کنم کار من صرفا یه ایده تو ذهنشون ایجاد کرده.

چندروزه مدام ازم میپرسه چم شده.ساکتم . باهاش حرف نمیزنم . غر نمیزنم. اظهارنظر هم نمیکنم. معلومه که دلم میخواد ازجلوی چشمم دور شه؟!

خدایا مددی...



تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

امروز وقتی برگشت خونه سرمو گذاشتم رو شونه هاش برای  چندثانیه. چقدر حس خوبیه که آدم یکی رو داشته باشه که بتونه بهش اطمینان کنه و تموم نگرانیهاشو تو آغوشش فراموش کنه.

بله اگه اطمینان بود خوب بود. ولی خوب حالا هم که نیست اتفاق خاصی نیافتاده نیست دیگه! ولی خوب سخته بدونی اینی که الان سرت رو روشونت گذاشتی  آماده اس دربحرانیترین شرایطت تنهات بزاره و اصلاهم وجدانش درد نگیره.

دیروز بهم میگه وقتی تو باردار یودی میخواستی برگردی ایران من یه بلیط برات گرفتم300تومن . میتونستم برای خودم هم بگیرم وهمراهت بیام ولی نگرفتم چون میخواستم پول جمع کنم برای خونه. حالا تو چطور اون شب به من میگفتی برو اون کفش کاترپیلار 340 تومنی رو بخر در حالیکه خودت یه مانتو درستو حسابی نداری؟!

نمیدونم چرا اینا خانوادگی اینقدر خوبی کردن و پول خرج کردن براشون سخته؟



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

عارضم به خدمتتون که نیم ساعته صدای آتش نشانی و آمبولانس میاد! استرس به آدم وارد میشه خوب! نمیدونم واقعا اتفاق بدی داره میافته یااینکه مانوری چیزی هست! آخه مانور  رو که نمیزارن 3 بعدازظهر که !



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ،۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

میگه پدرومادرم میخوان ما از هم جدا شیم.

میگه چند مدت پیش میخواستن سهم الارث همه رو تقسیم کنن تا به من چیزی نرسه.

میگم کاش کرده بودن تاالان ماراحت شده بودیم. الهی ..... هیچی نگم بهتره.

خدایا صبری....مرحمتی....لطفی ...چیزی ....منم بندت هستم .



تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ،۱۳٩۳ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳٩۳ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
  • سامان | اخبار