وقتی باهاش دعوام میشه هرچی فکر میکنم یادم نمیاد بحث از چه حرفی شروع شد.امروز خودش گفت از کجا رسیدیم به اینکه من یه عکسالعمل بد به خاطره تعریف کردنش نشون دادم. از یارانه گرفتن شروع شد تا رسید به شارلاتان بودن شوهر عمه اش ...ادامه پیدا کرد تا اینکه تعریف کرد یه روز که شوهر عمه اش اومده خونشون و به مادرش گفته اگه زن من همچین زبون درازی بکنه میزنم تو دهنش و مامانش هم یه چوب برداشته زده به کمر جناب شوهر عمه !!!! و از خونه کردتش بیرون.

خوب چون مامانش تعریف کرده ان ماجرا رو و شاهدی نداره صد در صد لافه .مثل تک تک دروغایی که تاحاال ازش شنیدم. اما دعوای ما این بود که من میگفتم جواب حرف رو با کتک نمیدن و ایشون به من توپید که تو بی غیرتی و کتک بعضی جاها لازمه! منم گل گرفتم و گفتم آره ! دفعه دیگه که دختر خواهرت دست رو بچم بلند کرد تو دهنی میخوره که بفهمی بی غیرت کیه!

خیلی دعوای مسخره ای بود نه؟ آقا ناراحتی من اینه که اگر با یه دزدی قاتلی چیزی ازدواج کرده بودم اینقدر پست فطرت از آب درنمیومد! یعنی کشته مرده ی این طرز فکرشون شدم من! که هرچی به مزاقشون خوش نمیاد منهدم میکنن!

[ جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

بالاخره بعد ازچندهفته رفت و آمد آمپولهای مادر بزرگم تموم شدن.هفته ای دوبار دوشنبه ها و5  شنبه ها باید میرفتم یه دگزا میزدم و یه اریترو پوئیتین.دیگه داشت برام زجر آور میشد.دفعه آخر آمپول تو پوستش فرو نمیرفت...اه ....چه حس بدی! مجبور باشی به مادر بزرگت که یه زمانی بزرگت کرده آمپول بزنی.در حالیکه میدونی اند استیجه ...نفسش بالا نمیاد ...با اکسیژن نفس میکشه ...اما بازم وقتی میری خونش یادش نمیره احوال پدر و مادر شوهرتو بپرسه و  میوه تعارف کنه! نفسش بالا نمیاد ولی یادش نمیره تولد نتیجشو حتی شده تلفنی تبریک بگه! خدایا منه با مهر بزرگ شده رو چرا انداختی وسط یه مشت گرگ خون آشام؟ نمیدونستی من درکش هم برام سخته که یه مادربزگ تولد نوشو ندیده بگیره؟ آخ خدا...

این روزا بد جوری لال شدم. بمیرم در مورد خانواه ی همسر باهاش حرف نمیزنم. میدونه چه حالی دارم. میدونم که میدونه.هم اون عوض شده هم من.البته ظاهرا. نه دیگه من با کسی شوخی دارم نه اون جرات ریسک کردن داره.حتی یه بار هم نگفته بریم پیش پدر و مادرم.شاید چون هردومون یه خط قرمز مشترک(پسرم) داریم اینطوری شده.

امروز نامزد خواهر دومیش بهش اس داده که داره میره کربلا و حلالیت خواسته. میگه فکر نکنم نامزدیشون بهم خورده باشه! چیز تازه ای نیست که تو خوشیها حار بشن. از روز جمعه که زنگ زدم به مادرش و گلگی کردم از رفتار خواهر کوچیکه اش با پسرم ( مدام به پسرم اخم میکرد و چشم غره تحویل میداد و جلوش دختر خواهرشو بغل میکرد و پسرم مظلومانه نگاهش میکرد)  دیگه مادرش دستش اومده من اون آدم قبل نیستم . دیگه از همون اصرار ظاهری برای رفت و آمد هم خبری نیست. کم کم دارن میمیرن برامون.اما من اونقدر خوش خیال نیستم که به این چیزا دل خوش کنم. میدونم علی ته ته قلبش منو مقصر میدونه.کیه که پدر و مادرشو نخواد؟ درواقع گرفتار یه توطئه شدم. به این صورت که با احترام زیاد دعوتم کردن برای یه مهمونی ...در حالیکه اصلا مهمونی در کار نبود...که عصبانیم کنن...که موفق شدن و وقتی فهمیدم الکی کشوندنم خونشون خداحافظس کردم و نرفتم داخل. که همین رو بهانه کردن که چرا نیومدی بپرسی چرا مهمونی نگرفتیم! که تو به ما بی احترامی کردی....میدونید چرا به پسرم محل نمیزارن؟چون دو ماه جاریم عادت نشده بود و فکر میکردن حاملس.که با خودشون گفته بودن نوه ی ژسری هم که داره گیرمون میاد دیگه چه نیازی داریم به پسرش! اینارو وقتی فهمیدم که جاریم بابرگه سونو وجواب آزمایشاومد پیشم. واقعا آدما چرا اینقدر پستن؟ چی میشه اینقدر دما خدارو دست کم میگیرن؟

این روزا خشم عجیبی تو وجودمه. چند بار کار دستم داده. یه باروقتی زدم تمام چینی هایی که مادرش داده بود رو شکستم... یه بار دو هفته پیش که برای اولین بار پسرمو زدم...و یکی امروز که به یکی از فروشنده های هایپر گیر دادم( البته حق با من بود ولی این راهش نبود)خلاصه الان هرکی جرات داره بیاد جلوی چشام تا با یه ضربه افقیش کنم.

گاهی به حرفای مشاوری که پیشش رفتم خندم میگیره. به تمام اطرافیانم .به همسرم.حتی مادرم.چون هیچ کدوم نمیفهمن درد من چیه. آه ازینکه اینجا هم نمیتونم بنویسم.یه روز تصمیم گرفتم برم به مشاوره بگم و خودمو راحت کنم.کلی تو ذهنم نقشه کشیدم...که از اول بگم نه از آخر بگم که بهتر بفهمه...نه از همون اول بدونه بهتره...اصلا چرا بدونه؟ مگر کسی هم هست که من رو بشناسه و ندونه؟ چی رو ندونه؟ خوب همونی رو که همه میدونن ولی من جرات ندارم اسمش رو هم تایپ کنم دیگه! مادرم خیلی بیشتر از من زجر میکشه.منم میبینم و زجر میکشم. آه از درد بی درمان!

پدرم ماشینش رو بدون اطلاع مادرم فروخته.الان هیچی نداره. طبعا از ماشین ما استفاده میکنه و نتیجتا نمیزاره حتی یه ماشین داشتن درست و حسابی به دل من بشینه.

مادرم عصبانیه از پدرم.به خاطر اینکه ماشینو فروخته و هم اینکه از ماشین دامادش استفاده میکنه. منم عصبانی ام. از آبروی نداشتم عصبانیم .ازینکه از همه طرف میخورم.که کسی نیست پشتم باشه. که همش باید جلوی شوهرم بابت گندکاریهای بابام سرم پایین باشه. من به معنای واقعی کلمه خستم! من نگرانم. که این عصبانیتم کار دستم بده. ازینکه میشناسم خودمو و میدونم ایندفعه با دفعه های قبل فرق میکنه. نگرانم .ازینکه هیچ کس هنوزنفهمیده من الان چقدر کارای خطرناک ازم برمیاد. که دیگه هیچی ندارم که ملاحظش رو بکنم. نگرانم چون میدونم با اون اتفاقات صفحه حوادث روزنامه ها حتی یه قدم هم فاصله نداریم. نگرانم چون دیگه تاب تحقیر شدن ندارم.

خودمم باورم نمیشه اما من به طرز عجیبی بی عاطفه شدم! حتی پسرم رو هم مثل قبل دوست ندارم. شایدم فقط حس میکنم دوستش ندارم. من از تعطیلات متنفرم.از عیدها .از تمام روزهایی که دیگران خوشن و به بدبختیهای من میخندن بدم میاد. از تمام روزهایی که مجبورم به خاطر رسم و رسوم به عید دیدنی برم و هی نمایش مسخره ی خوش بختی اجرا کنم در حالیکه همه میدونن چقدر بدبختم. من خسته ام. 

قبلا براتون نوشته بودم که جشن تولد دختر خواهر شوهر بزرگه توی باغ پدرم برگزار شد. اگر بدونید بابام چه افتضاحی بالا آورده بود مطمئنا شما هم به جمع کثیر بایکوت کندگان من ملحق میشید. وقتی فهمیدم دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار. کاش جرات داشتم و میکوبیدم.اینطوری حداقل این زجز بی انتها تموم میشد.

این روزا اونقدر جرات دارم که به بابام گیر بدم. کاری که تا حالا نکردم. اگر بکنم حتما چند تا مشت حوالم میکنه ! و منی که تا حالا کتک نخوردم! چیزی میمونه ازم ؟ الانم چیزی ندارم که بخوام بمونه. مادرم شاید بارش تازگی نداشه باشه نگراناون نیستم نگران پسرمم .که بالاخره یه روز میبینه چیزایی که من توبچیگام دیدم.

نمیدونم چرا این روزا دلم میخواد همه چیزو تموم کنم.مثل نویسنده ای شدم که دیگه حوصله ی نوشتن نداره و میخواد داستانشو تموم کنه.

 

 

 

[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

در تربیت روانشناسانه باید هرئقت کودک کار بدی کردبهش بی محلی کنید تا یاد بگیره نباید اون کارو اجام بده. این واقعا موثرترین روش تربیتیه. میدونید چرا موثره؟ چون بی محلی کردن طرف مقابل رو داغون میکنه...له میکنه... درست مثل دیکتاتوریه.کسی رو مجبور میکنید مطابق میل شما باشه وگرنه همون بهتر که نباشه!

قبلا این روشو قبول داشتم.هنوزم انجامش میدم اما دیگه اعتقادی بهش ندارم.هنوزم روانشناسی یه علم نیست.بیشتر یک وسیله ی استثمار به نظرمیرسه تا علم!

[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

دانشکده ی پزشکی که من از کتابخونه اش استفاده میکنم در یک میدان (یا فلکه به قول شیرازیها) واقع شده که چند سالی میشه که نمای قبلی خودش رو نداره .اونم به خاطر حفاری های مترو. اماخنده دارترین خبری که تا حالا خونده بودم اینه . یعنی آدم چقدر باید خوش قدم باشه که بعد از چند ماه رفت و آمد به یک مکان در اون مکان چاه نفت کشف بشه!

[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

ازونجایی که همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم درس بخونم تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم.با پسرم صبح شنبه رفتیم خونه ی مادر شوهر گرامی. گفتم اومدم ببینم مشکلتون چیه. شه کم شوکه شده بود از اومدنم یکمی هم هول برش داشته بود. باهاش اتمام حجت کردم  نه در تمام موارد. چون اگه از اولش میخواستم بگم دیگه تا شب باید اونجا میموندم! بهش فهموندم قهر کردن راهش نیست و کافیه گوشیه تلفن رو برداره با من حرف بزنه تا بفهمه من اون غول بی شاخ و دمی که فکر میکنه نیستم. حالا بماند که بازم با دروغ و رو درواسی و این مزخرفات جوابمو داد ولی بی احترامی نکرد. دیگه من که عمرا برای پسرم تولد بگیرم در آینده. فوبیای تولد گرفتم کلا... ریشه مشکلش هم یکی دخترش بود میگفت چرا دختر به این خوبی که لیسانسه و با ادبه باید همچین بلایی سرش بیاد( همین که طلاق گرفته) خوب منم یه کمی دلداریش دادم و اصلا هم به روش نیاوردم که خانم عزیز کدوم ادب ؟ کدوم لیسانس که یه ذره شعورش رو بالا نبرده که پشت سر بقیه حرف نزنه و شر درست نکنه؟! یکی دیگه هم این که هنوز نتونسته هضم کنه دخترش دختر زاییده و من پسر و مدام داره خودشو توجیه میکنه دختر خیلی خوبه و پسر بده ولی خوب نمیتونه خودشو قانع کنه.منم خوب دست خودم نبود که پسر زاییدم به خدا! در یکی از روزهایی که رفته بودم حرم حضرت زینب دیدم همه خودشونو میکشن بچه دار شن. ما هم گفتیم خدایا من که نیومدم اینجا بچه از حضرت زنیب بگیرم که ! اصولا حضرت زینب وظیفش بچه دادن که نیست! ولی اگر دلت خواست یه زمانی بچه بدی یکی بده که سالم باشه اینو هم در نظر بگیر که من خیلی احساسات ندارم خرج دختر بزرگ کردن کنم علاوه بر اینکه صلاحیتشو هم ندارم. خدا هم نزاشت ما برگردیم رزیدنت شیم بعد بده همون موقع گذاشت تو کاسمون.خدا وکیلی اگر دخترم بود من همینطوری دوستش داشتم ولی نمیدونم چرا بقیه نمیتونن هضمش کنن .اصولا من اعتقادی به بهتر بودن دختر یا پسر ندارم.در چشم من هردو یکی هستن چون همونقدر که باید به یه دختر شیر بدم و پوشک عوض کنم همونقدر رو هم باید برای پسر انجام بدم.هردو رو هم من قراره آدم کنم بفرستم بیرون از خونم . پس دیگه چه فرقی میکنه ؟ حالا ازین حرفا بگذریم...خلاصه خرش کردیم برگشتیم. آخرش دیگه درست از سر من برداشت و گیر داد به علی.که چرا اون نیومده. کلا الان همه ی گیرا متوجه اون شدهاز خود راضی اینا همش باید به یکی گیر بدن وگرنه اموراتشون نمیچرخه. منم حس انساندوستیم گل کرد و یه کم از چکهای در آستانه ی برگشت خوردن و قسطهای پرداخت نشده ی شوهرم گفتم که فکر نکنه ما در کمال آرامش داریم زندگی میکنیم و خدا فقط به اون مشکل داده. اینقدرم باهام خوب شد که بهم میگفت من تورو از دخترم بیشتر دوست دارم ( خوب اینو میدونم که راست میگه ) خلاصه به قول جناب شوهر از عروس ستاره دار شدم یه عروس ماه!  البته میدونم اینم جند ماهی بیشتر دوام نداره ولی تا من امتحانمو بدم فعلا دست از سرم برمیدارن.

نکته ی منفیش هم این بود که قبل از رفتن پسرم اصلا تصور ذهنی از خونه ی مامان جون رفتن نداشت و اصلا نمیدونست مامان جون کیه.ولی شب میگفت من نمیام پیتزا بخورم من رو ببرید خونه ی مامان جون.بچم نمیدونه اینا حاضر نیستن یه ده شاهی کادوی تولد بهش بدن ...منم قصد ندارم از الان کینه و نفرت بکنم تو دل بچم اینه که اصلا بد کسی رو بهش نمیگم.بزار در آرامش کودکی خودش غرق بشه و لذتشو ببره.

[ یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

علی مرخصی گرفته بود که من از صبح بتونم برم کتابخونه قرار بو د به داداشش زنگ بزنه بیاد دم در خونه 500بگیره بریزه به حسابش چون چک داشت و خودش خبر نداشت پول تو حسابش نیست و من بهش یادآوری کردم! حدود ده زنگ زد که جاری رو میخوان عمل کنن و رفته بیمارستان.زنگ زدم حالشو پرسیدم.به خاطر اون روزایی که با هاشون بیرون رفته بودم و تنها کسی بود که با بقییه در بایکوت کردنم همکاری نکرده بود!.اومد دانشکده پیشم  تا جواب سونو این حرفا رو نشونم بده. منم راهنماییش کردم و شب هم زنگ زد خونه که جواب آزمایشاشو بگه و خلاصه فهمید نباید عمل کنه .خلاصه که عجب چرخیه این چرخ گردون... آدم چقدر باید خر باشه که به آدمی به درد بخوری مثل من محل نزاره؟؟!! و من چقدر خرم که انگار نه انگار این جماعت تولد پسرمو زهر کردن برام!

[ چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

به علی گفتم اینقدر رفتار خانوادت اذیتم میکنه که گاهی دلم میخواد فقط طلاق بگیرم و دیگه نبینمشون.

گفت تو حتما بهت گفته بودن بابای من بازاریه و چشمت دنبال پول بابام بوده که زن من شدی...

خوب منم تعجب کردم و گفتم:

والا اونجوری که به من گفته بودن بابات ...فروش بود...فکر نکن بابات کسیه...ما تو خانوادم به کمتر از قالی فروش نمیگیم بازاری...منم تا حالا سر سفره ی بابات ننشسته بودم.کو پول که من نمیبینم؟

خوب اونم بهش برخورد ولی احساس میکنم خیلی خوب جوابشو دادم.

 چند ساعت بعد گفت:

من موافقم توافقی از هم جدا شیم.همه ی چیزایی که به نامته هم مال خودت باشه. پسر هم پیش تو باشه تا وقتی که ازدواج نکردی.بعدش من ازت میگیرمش.

و این چنین بود که من لال شدم!

میدونید فقط رو حساب درددل کردن اون حرف رو بهش زدم.میخواستم بفهمه چقدر اذیت میشم.هرچند کارم اشتباه بود. دیگه مثل یک مرده شدم اون نباید بفهمه زنش مرده؟

شب که شد تمام چینی هایی که مامانش اول عروسی بهمون داده بود یکی یکی انداختم رو تراس و شکستم...خیلی این حرکتم از روی احساس نبود. قبل از شکستن تک تکشون فکر کردم. به خودم گفتم حیفه...و بعد گفتم من مالی که صاحبش راضی نباشه نمیخوام. و بر خلاف انتظارم اون همه سر و صدا فقط توجه همسایه روبرویی رو جلب کرد اونم در حد یه روشن خاموش کردن چراغ ! فکر کنم تعجب کرد که چه دعوایی  که سر و صدای آدم نداره و فقط صدای شکستن داره! شایدم فکر کرد یه زن و شوهر کرو لال دعوا میکنن!

به هر حال بعدشم از سر درماندگی رفتم همسر رو بیدار کردم و در واقع التماس کردم بیدار شه تا حرف بزنیم اما بهم گفت من خوابم وقت ندارم بعدا صحبت میکنیم.انگار من داشتم ازش وقت جلسه میگرفتم.فردا صبحش دید یک چشمم نقص داشت. مثل یک هلال ماه از میدان دیدم تار بود. هی صبر کردم تا خوب شه ولی نشد.تصمصم گرفتم برم بیمارستان ولی با پسر نمیشد. تا 12 صبر کردم که مادرم بیاد و بعدش هم خوب شد خودش و نرفتم. کلا دو ساعت طول کشید. میدونم باید برم معاینه اما نمیرم.

5 شنبه برای خرید یک کتاب رفتم دانشگاه . وقتی یادم اومد 5 شنبه ها تعطیله که دقیقا جلوی در بسته اش وایساده بودم.اونقدر ازین حرکتم حیرت زده شدم که 2 دقیقه وایسادم  همونجا ...مونده بودم چی به سرم اومده که بهد از 12 سال خرید از انتشارات دانشگاه یادم رفته 5 شنبه ها تعطیلن!و اونقدر ناراحت شدم که گریم گرفت. گریه کردم.راه رفتم و اشک ریختم .چون عیمک آفتابی زده بودم کسی نمیدید. رفتم و رفتم و اشک ریختم. برای خودم .که هیچ مکانیسم دفاعی ندارم و راحت به دیگران میبازم.

باختم.

این دقیقا جمله ی همسرمه: من زندگیمو باختم.

خدایا نمیخوای ازین جایی که منو نمیخوان نجاتم بدی؟ حتما خودم باید دست به کار شم؟

[ شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

علی معتقده من حسودم.دلیلش هم اینه که توی مراسم ولیمه ی از مکه اومدن داییش بعد ازینکه جاریم تبلتش رو بیرون آورده من هم دست کردم تو جیبم و به موبایلم نگاه کردم.آخه اون که جای من نبود که بین یک عده آدم بیرحم گیر افتاده باشه که سعی میکنن نشون بدن باهم گرم گرفتن و لی به تو محل نمیزارن.و البته اون مثل من دقیقا روبروی دیوار ننشسته بود که مجبور بشه از فرط بیکاری فقط به موبالش زل بزنه.

و البته من این ادعاش رو ثابت کردم! چون چند روز بعدش دقیقا رفتم یه کیف عین مال جاریم خریدم! خوشم اومده بود خوب از مدلش 20 تومن هم بیشتر  قیمت نداشت. و اصلا هم متوجه کارم نبودم.وقتی فهمیدم چه گافی دادم که دیگه برگشته بودم خونه! اینقدر این کارم ضایع بود که رفتم کیفه رو ته کمدم مخفی کردم که کسی نبینه بهم بگه از حسادتم بوده اینو خریدم!

خدایا همه ی حسودا رو شفا بده منم همینطور!

[ شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ لام ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه