من یک مادرم
درباره وبلاگ

لام
آرشیو وبلاگ قبلی: http://pezeshkonline3.blogfa.com

صفحات وبلاگ

RSS Feed
نويسندگان
لام

 
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : لام

پست قبلی وقتی تکمیل بشه رمزش برداشته میشه. 

از چند روز قبل از روز زن به همسرم بی رودربایسی گفتم امسال هم اگر به من هیچی کادو ندی من دق میکنم! و بازم بهم کادو نداد! یه شاخه گل هم نداد. در عوض امشب اعتراف کرد سیصد تومن پول به آبدارچیشون قرض داده که برای زنش موبایل هدیه بخره! یعنی این شوهر من از یه آبدارچی هم کمتره.شایدم من لیاقتم از زن یه آبدارچی کمتره.

یکی از دوستان بهم گفت خانواده ی همسرت خیلی عتیقه ان! کمن آدمایی که همچین چیزایی دارن! خیلی گشتی تا پیداشون کردی؟

 مراسم سی ام مادربزرگم سر خاکش برگزار میشد .با پدرم رفتم. حضار محترم هیچ کدوم جلوم بلند نشدن. روی دیوار کنار آرامگاه خانوادگی با اسپری قرمز رنگ اسم کوچگ من نوشته شده بود! تازه هم بود تا همین دو هفته قبل نبود. فکر کنم بمیرم همون قبر کناریش خاکم میکنن. هفته ی دیگه که رفتم عکسشو میگیرم میزارم براتون.اسمم که نوشتن فامیلیم هم که بالای آرامگاهه هست. کلا جام محفوظه/البته شایدم اصلا هیچ وقت نرفتم که عکس بگیرم...دیگه ظرفیت کنایه شنیدن ندارم. زن عموم داشت از استرس پسر عمو میگفت برای کنکور . منم بغل دستش بودم...ساده .......گفت استرس داره ..میگه چرا برام پذیرش نگرفتید برم انگلیس و من نمیخوام کنکور بدم و من آزاد نمیرم و من بین الملل نمیرم و این حرفا.....منم گفتم دیگه این روزا که آزاد و سراسری نداره که. اونم قشنگ برگشت گفت آره برات مثال  بزنم کسایی که رفتن سراسری هیچی نشدن؟! منظورش من بودم . خیلی خنده داره که اینا فکر میکنن من هیچی نشدم! آرزوشونه که من هیچی نباشم ولی خوب من همیشه همه چیز بودم و هیچ وقت به آرزوشون نرسیدن. اینم لنگه ی کنایه ی خواهرشه که روز فوت مادربزرگم در قالب داستان کلی سرکوفت بارم کرد بابت اینکه یه زمانی تو خونه ای زندگی میکردم که آشپزخونه و حمام و دستشوییش یکی بوده. خدای من ....کمی صبر.

این روزا دیگه خیلی از حرف بقیه اذیت نمیشم. همون لحظه که حرف بی ربط میشنوم میرم تو ریشه یابی مشکل روانی طرف. بهم ثابت شده نباید با آدمایی که ازم کینه دارن رفت و آمد کنم. همین زن عموم و خواهرش کینه دارن از پدرم. بابت اینکه پدرم قبول کرد بره شاهد طلاق مادرشون بشه. فرافکنیه دیگه. نمیرن یقه ی مامانشونو بگیرن که با 4 تا بچه هوس کرد زن دوست باباشون بشه این وسط بابای ما شده مقصر. تاریخی هم هست این جور کینه ها . با هر یه کلمه ای سعی میکنن یه چیزی بگن که منو ناراحت کنن. حالا  ما در اون زمان نطفمونم تشکیل نشده بوده! 

امشب خواهر شوهر کوچیکه اومد فتوکپی شناسنامه همسر گرفت. دیدم روز مادر رفتم خونشون اخم نکرد نگو یه کاری باهامون داشته! میخواست فیش حجشو انتقال بده به داداشش .چرا؟ چون شوهرش میخواد ببردش حج و نمیخواد اونو هم از دست بده و همزمان هم نمیتونه د وتا فیش داشته باشه. تجربه ثابت کرده تو این جور کارای زرنگ بازی همیشه گند بالا میاد . حالا ببینید کی گفتم. همسر میگه احتمالا نمیخوان عروسی بگیرن و به جاش میخوان برن حج. ایشالا یه خواهر شوهر بدجنش نصیبش بشه. والا....دعای خیر که ما ازمون برنمیاد .ایشالا یکی مثل خودش یکمی بهتر گیرش بیاد. در ضمن اون ساندویچ کالباسی که گرفتم و بدون تعارف ازم قبول کرد و خورد امیدوارم تبدیل به diarhea بشه. 

برای خودم هم خیلی متاسفم که به پست ترین درحات اخلاقی افول کردم!

پ.ن: مینای عزیزم. از راهنماییهات واقعا ممنونم. هر وقت گیر میکنم فکرمو درگیر مشکلم نمیکنم برای کوچکترین کارها هم میگم خدایا دستت خودت رو میبوسه. و عحیب حواب میده. باورت نمیشه براش چه کارهایی ازش استفاده کردم جواب داده. از همین تریبون از خدا هم تشکر میکنم نیشخند



موضوع مطلب : ethics
یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : لام
جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳٩۳ :: ٥:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : لام
چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٢ :: ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : لام
چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : لام

در تربیت روانشناسانه باید هرئقت کودک کار بدی کردبهش بی محلی کنید تا یاد بگیره نباید اون کارو اجام بده. این واقعا موثرترین روش تربیتیه. میدونید چرا موثره؟ چون بی محلی کردن طرف مقابل رو داغون میکنه...له میکنه... درست مثل دیکتاتوریه.کسی رو مجبور میکنید مطابق میل شما باشه وگرنه همون بهتر که نباشه!

قبلا این روشو قبول داشتم.هنوزم انجامش میدم اما دیگه اعتقادی بهش ندارم.هنوزم روانشناسی یه علم نیست.بیشتر یک وسیله ی استثمار به نظرمیرسه تا علم!



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : لام

دانشکده ی پزشکی که من از کتابخونه اش استفاده میکنم در یک میدان (یا فلکه به قول شیرازیها) واقع شده که چند سالی میشه که نمای قبلی خودش رو نداره .اونم به خاطر حفاری های مترو. اماخنده دارترین خبری که تا حالا خونده بودم اینه . یعنی آدم چقدر باید خوش قدم باشه که بعد از چند ماه رفت و آمد به یک مکان در اون مکان چاه نفت کشف بشه!



موضوع مطلب : خوش قدم
یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩٢ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : لام

ازونجایی که همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم درس بخونم تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم.با پسرم صبح شنبه رفتیم خونه ی مادر شوهر گرامی. گفتم اومدم ببینم مشکلتون چیه. شه کم شوکه شده بود از اومدنم یکمی هم هول برش داشته بود. باهاش اتمام حجت کردم  نه در تمام موارد. چون اگه از اولش میخواستم بگم دیگه تا شب باید اونجا میموندم! بهش فهموندم قهر کردن راهش نیست و کافیه گوشیه تلفن رو برداره با من حرف بزنه تا بفهمه من اون غول بی شاخ و دمی که فکر میکنه نیستم. حالا بماند که بازم با دروغ و رو درواسی و این مزخرفات جوابمو داد ولی بی احترامی نکرد. دیگه من که عمرا برای پسرم تولد بگیرم در آینده. فوبیای تولد گرفتم کلا... ریشه مشکلش هم یکی دخترش بود میگفت چرا دختر به این خوبی که لیسانسه و با ادبه باید همچین بلایی سرش بیاد( همین که طلاق گرفته) خوب منم یه کمی دلداریش دادم و اصلا هم به روش نیاوردم که خانم عزیز کدوم ادب ؟ کدوم لیسانس که یه ذره شعورش رو بالا نبرده که پشت سر بقیه حرف نزنه و شر درست نکنه؟! یکی دیگه هم این که هنوز نتونسته هضم کنه دخترش دختر زاییده و من پسر و مدام داره خودشو توجیه میکنه دختر خیلی خوبه و پسر بده ولی خوب نمیتونه خودشو قانع کنه.منم خوب دست خودم نبود که پسر زاییدم به خدا! در یکی از روزهایی که رفته بودم حرم حضرت زینب دیدم همه خودشونو میکشن بچه دار شن. ما هم گفتیم خدایا من که نیومدم اینجا بچه از حضرت زنیب بگیرم که ! اصولا حضرت زینب وظیفش بچه دادن که نیست! ولی اگر دلت خواست یه زمانی بچه بدی یکی بده که سالم باشه اینو هم در نظر بگیر که من خیلی احساسات ندارم خرج دختر بزرگ کردن کنم علاوه بر اینکه صلاحیتشو هم ندارم. خدا هم نزاشت ما برگردیم رزیدنت شیم بعد بده همون موقع گذاشت تو کاسمون.خدا وکیلی اگر دخترم بود من همینطوری دوستش داشتم ولی نمیدونم چرا بقیه نمیتونن هضمش کنن .اصولا من اعتقادی به بهتر بودن دختر یا پسر ندارم.در چشم من هردو یکی هستن چون همونقدر که باید به یه دختر شیر بدم و پوشک عوض کنم همونقدر رو هم باید برای پسر انجام بدم.هردو رو هم من قراره آدم کنم بفرستم بیرون از خونم . پس دیگه چه فرقی میکنه ؟ حالا ازین حرفا بگذریم...خلاصه خرش کردیم برگشتیم. آخرش دیگه درست از سر من برداشت و گیر داد به علی.که چرا اون نیومده. کلا الان همه ی گیرا متوجه اون شدهاز خود راضی اینا همش باید به یکی گیر بدن وگرنه اموراتشون نمیچرخه. منم حس انساندوستیم گل کرد و یه کم از چکهای در آستانه ی برگشت خوردن و قسطهای پرداخت نشده ی شوهرم گفتم که فکر نکنه ما در کمال آرامش داریم زندگی میکنیم و خدا فقط به اون مشکل داده. اینقدرم باهام خوب شد که بهم میگفت من تورو از دخترم بیشتر دوست دارم ( خوب اینو میدونم که راست میگه ) خلاصه به قول جناب شوهر از عروس ستاره دار شدم یه عروس ماه!  البته میدونم اینم جند ماهی بیشتر دوام نداره ولی تا من امتحانمو بدم فعلا دست از سرم برمیدارن.

نکته ی منفیش هم این بود که قبل از رفتن پسرم اصلا تصور ذهنی از خونه ی مامان جون رفتن نداشت و اصلا نمیدونست مامان جون کیه.ولی شب میگفت من نمیام پیتزا بخورم من رو ببرید خونه ی مامان جون.بچم نمیدونه اینا حاضر نیستن یه ده شاهی کادوی تولد بهش بدن ...منم قصد ندارم از الان کینه و نفرت بکنم تو دل بچم اینه که اصلا بد کسی رو بهش نمیگم.بزار در آرامش کودکی خودش غرق بشه و لذتشو ببره.



موضوع مطلب : سیکل معیوب
چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : لام

علی مرخصی گرفته بود که من از صبح بتونم برم کتابخونه قرار بو د به داداشش زنگ بزنه بیاد دم در خونه 500بگیره بریزه به حسابش چون چک داشت و خودش خبر نداشت پول تو حسابش نیست و من بهش یادآوری کردم! حدود ده زنگ زد که جاری رو میخوان عمل کنن و رفته بیمارستان.زنگ زدم حالشو پرسیدم.به خاطر اون روزایی که با هاشون بیرون رفته بودم و تنها کسی بود که با بقییه در بایکوت کردنم همکاری نکرده بود!.اومد دانشکده پیشم  تا جواب سونو این حرفا رو نشونم بده. منم راهنماییش کردم و شب هم زنگ زد خونه که جواب آزمایشاشو بگه و خلاصه فهمید نباید عمل کنه .خلاصه که عجب چرخیه این چرخ گردون... آدم چقدر باید خر باشه که به آدمی به درد بخوری مثل من محل نزاره؟؟!! و من چقدر خرم که انگار نه انگار این جماعت تولد پسرمو زهر کردن برام!



موضوع مطلب : چرخ گردون