ذخیره ها رو که اعلام گردن شهیدبهشتی قبول شدم.اما متاسفانه نفرات قبل از من همه اومدن ثبت نام کردن. فقط یه توفیق اجباری بودکه برم تهران و برگردم!

همون روز که برگشتم زنگ زدن بهم که یه جای دیگه هم قبول شدی .نمیدونم شاید کسی دعام کرده یاشاید خدا دلش برام سوخته گفته حتما باید برگردم به مود دیفالتم تااز شر این قوم یزید خلاص شم. فعلاقوم یزید با هم مشغوله دعوا بر سر میزان حقوق و درآمد یک پزشک عمومی هستن ! و خواهرشون فرمودن اگر واقعا لام بره سر کار اینقدر حقوقش باشه من رگمو میزنم! من به دستور پدر و البته خواست خودم قطع رابطه کردم باهاشون و همسر هم بعد ازچندباری که تنهایی رفت اونجا و هر دفعه یه تهمت بهش زدن و هرچی دلشون خواست بهش گفتن قهر کرد و بهشونگفت دیگه پامو اینجانمیزارم! البته من اصلاازین وضع راضی نیستم و خدا خدامیکنم آتیش کینه شون که معلوم نیست منشا اش کجاس دامن بچم و خانوادم رو نگیره و فقط نگران آبروم هستم .

خدایابه همه ی بنده هات یه کم عقل بده و به همون اندازه از حسادتشون کم کن....

پ.ن: ازین به بعدفقطرمزی مینویسم . وبلاگ دارهایی که رمز میخوان اعلام کنن. اونایی هم که وبلاگ ندارن ایمیل بدن .



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩۳ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩۳ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۱٤ آذر ،۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ،۱۳٩۳ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

با عرض معذرت از جناب آقای  مسعود کیمیایی باید بگم که فیلم متروپل رو دیدم و اصلا خوشم نیومد.به نظرم بی سر و ته بود با فیلمنامه ی بد. البته تنها هنرپیشه ای هم که بازیشو پسندیدم پولاد کیمیایی بود که خوب باز به خاطر داشتن همچین پسری باید تبریک بگم به جناب آقای کیمیایی بزرگ.



تاريخ : چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()

صبح بعداز رسوندن کیا به مهد رفتم پیاده روی یابه عبارتی خیابون گردی. تمام پولهای توی کیفم که خرج شد دیگه چارهای نداشتم جز برگشتن به خونه. خیابون قصر دشت سوار اتوبوس شدم. صندلی خالی نبود و ناچارا ایستادم. روی یکی از صندلی ها یه خانم ترک قشقایی بالباس محلی نشسته بود و کنارش هم دخترکوچیکش بود. خانمی که بعد از من سوار شد خواست کنار دخترک بشینه اما دخترک حاضرنبود کنارتر بره و خودشو چسبونده بود به صندلی و جیغ میزد. خوب مامانه هم از پسش برنیومد و اون خانمه هم از نشستن منصرف شد. یه خانم که رویصندلی پشتی نشسته بودبه اون خانمی که لباس محلی پوشیده بود گفت تو خودت باید بلند شی اگه بچت بلندنمیشه. اون خانمه هم هیچی نگفت. منم نمیدونم چرا یهو گفتم خوب بچه هم آدمه حق داره بشینه رو صندلی .اونم گفت نه اگه بلند نمیشه مامانش باید بلندشه. خوب به نظر من این بی رحمی بود. گفت پول یارانه اش رو میگیره ولی تو اتوبوس فقط یه نفر حساب میکنه . خوب منم فکر کردم اینبنده خدا هنوز که پول نداده که ! کسی چمیدونه پول بچش رو هم میده یا نه! ولی چیزی نگفتم . بعد یه زن دیگه از ته اتوبوس شروع کرد به افاضات. که بله بچشونو درست تربیت نمیکنن و فرهنگ ندارن و همین بچه دوروزدیگه خودتم کتک میزنه بدبخت و ازین حرفا! خلاصه منم جوگیر! باز نتونستم جلو خودمو بگیرم.گفتم ای بابا ...نشستن یه بچه ی سه ساله رو صندلی دیگه این همه دردسر نداره که! خلاصه همه توپیدن به من که مگه تو وکیل مدافعشی و ساکت وایسا سرجات!منم دیدم نه بابا انگار من کلااز یه عالم دیگه اومدم که فکرم با هم هی حضار متفاوته.گفتم خوب شماهام که نشستین رو صندلیاتون لطفا ساکت بشینید درست نیست شما که سنتون بیشتره بپپریدبه یه بچه سه ساله !

بعد که سخنرانیاشون تموم شد فکر کردم با خودم واقعا اگه من با اون تیپم با پسر سه سالم  روی اون صندلی نشسته بودم آیا واقعا این آدما بازم جرات میکردن بهم بگن بی فرهنگ و بادستشون شونه ی بچمو هول بدن که یعنی برو کنارتر!

واقعا ما فرقمون با داعش یا صهیونیستها چیه وقتی نمیتونیم نشستن یه بچه ی سه ساله رو ببینیم؟؟؟؟؟

شما چی فکر میکنید؟



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : لام | نظرات ()
  • سامان | اخبار